شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
259
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 83 ] ذكر حبس سلطان شرف الملك را بقلعهء جاريبرد كه از مضافات ارّانست سلطان چون نزديك آن قلعه نزول فرمود عزم كرده بود كه شرف الملك را آنجا بحبس كند ، سوار شد تا برود و حال قلعه ببيند ، و دانست كه شرف الملك از وى تخلّف نكند . پس چون بالاى قلعه رفت شرف الملك با هم بود . سلطان با والى قلعه سهلان « 1 » سلك بگ كه تركى پير و شرّير و ظالم بود * بسرّ قرار كرد كه چون فرود آيد شرف الملك را از نزول مانع شود و آنجا محبوس كند ؛ و مىترسيد كه اگر او را جائى مقيّد نكند سبب توهّماتى كه دارد روزى مفارقت كند و فتنهاى پديد آرد ؛ پس مىگفت : او را حبس كنيم تا خاطر از كار تاتار فارغ كردن ، آنگه وزارت را بىعشر بلاد بوى دهيم و بنام او هر ماه يك هزار دينار ، چنان كه وزير خليفه ، مقرّر گردانيم . پس او را در آن قلعه حبس كرد . بعد روزى چند والى فرود آمد و بدادگاه حاضر شد ، فرياد متظلّمان از وى به آسمان رسيد ، سلطان هيچ نگفت . و بىدستورى بقلعه رفت كه مبادا كه او را عزل كرده قلعه را به ديگرى دهد . و چون سلطان شرف الملك را بگرفت غلامان او كه امير شده بودند همه را به اترخان سپرد ، بزرگ ايشان ناصر الدّين قشتمر بود . روزى پيش اوتر خان درآمد ، و انگشترى شرف الملك بنشانى آورد ، كه والى قلعه فرستاده بود و گفته كه : من با شرف الملك قرار نهادم كه او را اطلاق كنم ، و با گرجيان صلح
--> ( 1 ) - در چاپ هوداس : سملان . در ب م اين لفظ در زير وصله پوشيده شده است .